هر کسی که بمیرد و صدای فریدون فروغی را نشنیده باشد
به مرگ جاهلیت مرده است
پ.ن : حضرت نیلو
پ.ن : ۹ بهمن تولد فریدون جان فروغی ؛ از اون ف.ف های دوست داشتنی

پشت این پنجره ها دل می گیره .غم و غصه دلو تو میدونی. وقتی از بخت خودم حرف میزنم. چشام اشک بــارون میشه تو میدونی.تن تو نازک و نرمه، مثه برگ.تن من جون میده پرپربزنه. زیر تگرگ.دست باد پر میده برگو تو هوا.اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ.چرا وقتی که آدم تنها میشه.غم و غصه اش قد یک دنیا میشه.میره یک گوشه پنهون میشینه.اونجا رو مثل یه زندون میبینه.دیگه دل با کسی نیست.دیگه فریادرسی نیست.آسمون ابری شده.دیگه خار و خسی نیست.کوچه شهر دلم.از صدای پـای تو خالیه.نقش صد خاطره از روزای دور. عابر این کوچه خیالیه.به شب کوچه دل. دیگه مهتاب نمیاد.توی حجله چشام عروسه خواب نمیاد.کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه.همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه.غم تنهایی داره کوچه دل بدون تو.همه شعر دفتر من مال تو برای تو.بوی دستای تو داره غربـت دسـتای من.یاد قصه های تومونس لحظه های من.به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمیاد.توی حجله چشام عروسـه خواب نمیاد.کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه.همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه.رویاهای من قریـه ایست قدیمی.تو مشتی سایه اما صمیمی.قـریه من به جای فولاد.چـشمه رو می پــرستید...
برچسبها:
موسیقی
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 22:31  توسط نیلوفر
|
الان که اصغر جان تو یک قدمی اسکارِ ، به سرم زد دوباره Todo sobre mi madre رو ببینم. فیلمی که باعث شد رقیبش چند سال پیش اسکار بگیره و کلی ذوق و شوق که رسیدن به اسکار واسه اصغر جان خیلی محالم نیست میون این همه چیزای اعصاب خرد کن این چیزام شده واسه ما یه خوشبختی موقتی دیگه ... آخ اگه می دونستن ما ایرونیا چه قد خوشحال میشیم همین الان جایزه رو می دادن به اصغر جان می رفت دیگه ...

- زن ها حاضرند هر کاری بکنند که تنها نباشند
- این که خوبه ، نشون می ده ما زن ها انعطاف پذیریم
- نـــــه ما احمقیم ؛ یکم هم حس هم جنس بازی داریم ...
برچسبها:
فیلم
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:30  توسط نیلوفر
کسی که مارو به یه بازی وبلاگی دعوت نکرده ... ما خودمون میریم و بازی های باحال رو می جوریم * :)) می خواستم از وسایل جدانشدنی عکس بگیرم دیدم الان حسش نیس ... یه بازی دیگه هست اسمش صندلی داغِ ... شما سوال می پرسید من باید جواب بدم .... (قانونش اینه که هر سوالی می شه پرسید ولی من به شما توصیه می کنم سوالای خفن نپرسید :))
* می جوریم هم اگه اشتباه نکنم برمی گرده به گویش اصفهانی
برچسبها:
وبلاگ بازی
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:29  توسط نیلوفر
|
هوووورااااااااااا ما امتحانامون تموم شد و من الان رو هوام دیگه

پ.ن : لازمه بگم روز تولد فروغ من ظهیرالدوله رفتم ... مامور گذاشته بودن و اجازه ورود نمی دادن !!! سوال که کردم گفتن داریم بازسازی می کنیم یه قسمت هایی رو ... ما هم که گوشامون مخملی مثلا چیزی نفمیدیم ... جالبه هفته ی بعدش باز بود!!! امید وارم واسه قراره ما مشکلی پیش نیاد و به تاخیر نیافته :)
برچسبها:
روایت نامه
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22:58  توسط نیلوفر
|
هشت دی ماه تولد فروغ فرخ
زاد
خیلی دوست داشتم همگیمون
فردا هماهنگ می کردیم و ظهیرالدوله جمع می شدیم ... خب هماهنگ نکردیم دیگه
... ای بابا !!! تولدش که نشد ولی اگه واسه سال روز درگذشتش علاقه ای به همچین
حرکتی داشتین اعلام موجودیت کنید
:))

این عکس هم چند هفته پیش تو یه پنج شنبه ی بارونی گرفتم
برچسبها:
روایت نامه
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 21:15  توسط نیلوفر
|
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 12:46  توسط نیلوفر
|
زمستان آمد ؛ قدمش مبارک
برای منی که همیشه سردی
- چه وقت زمستان را جشن بگیرم ؟؟!!

برچسبها:
خودت خودم
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 10:13  توسط نیلوفر
|
وقتی بعد سر و کله زدن با استادای کم مغز ( بعضیاشون البته ) خسته ، داغون برگشتی خونه ؛ دیدی برای شام سالاد ماکارانی دارین

بدون تو خوشبخت ترین فرده روی زمینی ...
پ . ن : عکس تزئینی می باشد ... خب هنوز حاضر نبود عکس بگیرم تقصیر من چیه :(
برچسبها:
خوشبختی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 19:45  توسط نیلوفر
|
یه روز خسته بودم
یه روز خســته بودی
یه روز وقت نداشـــتیم
یه روز من بودم تو نبودی
یه روز تــــو بودی من نبودم
یه روز بودیم ولی انگار نبودیم
بلاخره نشد که بگم
که چه قـدر ...
و چه قدر ...

برچسبها:
خودت خودم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 17:10  توسط نیلوفر
|
تمام خاطراتم را که جمع می کنم
و به روزهای با تو بودن باز می گردم
تنها اضطراب دیدن پسر فوضول همسایه نوازشم می دهد !!!
برچسبها:
خودت خودم
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 23:42  توسط نیلوفر
|
این فکر از اوان کودکی در من بود . زمانی که هنوز به مدرسه می رفتم با دوستان نزدیکم گروهی به اسم " انجمن دوستان " تشکیل دادیم . در اتاق در بسته قسم یاد کردیم که در تمام دوران زندگانی با بی عدالتی مبارزه کنیم . آن روز در حالی که اشک می ریختیم و دست هامان را روی قلبمان گذاشته بودیم ، سوگند یاد کردیم .
آرمان بچه گانه ای بود ولی وای بر کسی که به این مرام ما می خندید . وقتی می بینم اعضای این انجمن دوستان مبدل به پزشک های قلابی ، وکلای کم وقت ، سیاست مداران دو پهلو و روزنامه نگاران رشوه بگیر شده اند آتش از دلم زبانه می کشد . هوای دنیا به نظرم خشن و خام می آید . گرانبهاترین بذر ها جوانه نمی زنند یا در زیر علف های هرزه و انگل ها خفه می شوند . امروز در مورد شخص خود می بینم که شکر خدا ، در برابر حقیقت کور نیستم . هنوز آمادگی آن را دارم که دست به این کارهای دن کیشوت وار بزنم .
+ زوربای یونانی - نیکوس کازانتزاکیس
برچسبها:
داستان
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 20:55  توسط نیلوفر
|
تنهایی یعنی ...
وقتی یه رازی رو به نزدیک ترین فردت می گی بفهمی همه ازش خبر دار شدنو تو نمی دونستی :(
برچسبها:
تنهایی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 23:56  توسط نیلوفر
|
یعنی فقط تو ایرانه که وقتی داری از خط عابر پیاده میگذری (نکته رو گرفتی خط عابر پیاده!) یه ماشین که سرعتشو کم می کنه تا رد بشی ، واسه عرض تشکر هم که شده تا کمر دولا می شی و پیش خودت فک می کنی که کاش بیشتر ازش تشکر می کردم و آن هنگام است که مثه چی دنبال ماشین می دوی و یقه ی یارو (همون راننده ی با فرهنگ) را می گیری و سه چهار تا ماچ از گونه ی مبارکش می کنی و میذاری بره ... (دیدم که می گم ... جان تو !!! )
برچسبها:
روایت نامه
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 20:47  توسط نیلوفر
|